اگر می خواهید با صدای امواج همنوا شوید، نام کاربری خود در بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری

158506


Auther: Norhboy
My Yahoo:  یاشار  ID:li_yashar_il
Designer: Meteor@
Add To Favorite
Set As Home
پنج‌شنبه 7 آبان 1388

باغ سیب

در سرزمینی دوردست در سالهایی نزدیک پیرمردی زندگی میکرد که یک مزرعه سیب داشت. تابستان آن سال خشکسالی گریبان مزرعه او و سایر مزارع را گرفته بود. آن روز به خصوص اتفاقی افتاد که پیرمرد را به فکر فرو برد. مزرعه همسایه به دلیل خشک سالی زیر آفتاب شدید آتش گرفت. کلبه همسایه سوخت و او بی خانمان شد.

پیرمرد خیلی نگران شد. چند روز بعد مزرعه دیگری نیز به همین حادثه دچار شد. حالا پیرمرد وقتی وارد مزرعه میشد احساس میکرد که درختان به او دهن کجی میکنند و میخواهند او را آتش بزنند!او خوب به یاد داشت که هرگز از باغ سیب خوب نگهداری نکرده بود و این او را بیشتر میترساند.

صبح روز بعد پیرمرد تصمیم خود را گرفت. تبر را برداشت و به باغ رفت. تا شب تمام درختان را قطع کرد. حالا می توانست شب با خیال راحت بخوابد.

آنشب او درخواب سکته کرد.هیچ کس نمیداند او درخواب چه دید که چهره اش ترسیده بود.

چند روز بعد درختان دوباره جوانه زدند.

به یاد داستان ققنوس







Template Copyright © 2008 Meteor@ All rights reserved